تبليغاتX
اشکها و لبخندها
دوست دارم....... همین.
سلام..به به..حال شما؟؟احوالات؟؟ماهم خوبیم..شکر.wetkissf.gif : 45 par 37 pixels.

۵شنبه ازینجا که رفتم رفتم خونه مامان لباسمو تحویل گرفتم...آرایشگامو اوکی کردم..کادوی نانازو خریدم..کادوی خواهر شوهرو صددر صد کردم...کلی کار کردم.شب همسر میخواست بیاد دنبالم که مخشو زدم نیاد و فردا بیادش.آخه از رشد خفن ابروها هیج جارو نمیدیدم و نمیخواستم همسر این پنجشنبه هم منو اینجوری ببینهdarksmiley.gif : 19 par 18 pixels....جمعه ساعت ۸ وقت آرایشگاه داشتم که آرایشگره جز جیگر زده که دوست صمیمیمم(چقدر میم و صص!!) هست کردش ساعت ۱.دیگه پاشدم و ساعت ۱ راهی شدم.وقتی گفتم همسر گفته شرابی دوستم منو زد..گفت میشی عین پیر زنا..گفتم عسلی..گفت بعد از یه مدت میشه عین آهن زنگ زده..خلاصه یه ژورنال گذاشت جلوم گفت انتخاب کن اما هر چی خودم بخوام میذارم...منم یه قهوه ای طلایی نازو انگشت گذاشتم و نشستم زیر دستش.دیدم کلم میسوزه فهمیدم که دکلره کرده وقتی شستم شد عین ننه خدیجه..بعدم چندتا رنگ و قاطی کرد و دوباره نشستم وقتی شست و خشک کردم شده بود یه دودیه ناز و جیگر..نمیدونین محشر بود دوتا مشتریاش خودشونو کشتن که مام میخوایم.من گفتم یه هوا روشنترش کن و اونم با دوبار شستن روشن شد.الان بعد از یه هفته یه دودی طلاییه خوشگل شده..این رگه های سرمه رو دیدین تو بعضی پارچه ها همونطوری توش رگه های طلایی داره..میدونین چقدر گرفت؟؟؟۲۰ تومن!!دوستمه خب!!همسر که دید دیوونه شدdroolsmiley.gif : 21 par 34 pixels..اومد دنبالم منو برد خونه...

شنبه خونه بودیم و همش خواب البته وسطاش بیدار میشدیم و کارای فردا و روز عروسی رو میکردیم..

یکشنبه:خواهر همسر و شوهرش اومدن عید دیدنی خونمون...خوب بودن و به قصد آشتی اومده بودن..نمیدونین همسر چقدر شاد بود...بعداز ظهر به دیدن پدر مادر و پدر بزرگش اینا رفتیم و من یه جا ۷تا سیدو بوسیدم.ساعت ۵ هم راه افتادیم سمت محضر...باورم نمیشد ناناز داره عقد میکنه..همه بغض کرده بودن...دیگه مراسم عقد وعکس و فیلم برگزار شد و راهی رستوران واسه شام شدیم..شام که خوردیم ما برگشتیم سمت خونه البته اصرار کردن که بریم خونه مامان بزن برقص اما ما واسه فردا کار داشتیم..پس رفتیم خونه..همه چی رو حاضر کردم و خوابیدیم.

دوشنبه:عروسی........صبح همسرو بیدار کردم تا یه جایی منو رسوند تا با بی ار تی برم..سوار که شدم تا ۴ راه و لی ع صر خبری نبود اما....صدای تی ر قلبمو ریزوند..نمدونین چه خبر بود داشتم میمردم...آخه خواهر شوهر میگفت میان تو اتوبوسا و چادری هارو هو میکنن..چادرشونو میکشن و ..ازین چیزای وحشتناک..داشتم سقط میشدم تازه کلی صحنه های خشن دیدم که بماند..رسیدم هنوز پاهام میلرزید...خلاصه رفتیم ارایشگاه و زیر دست دوس جون...موهامو ریز پیچید..پایینشو باز گذاشت و بالاشو شینیون کرد..آرایشمم چند رنگ که به لباسم بیاد..وسطای کار همسر زنگید که خودت آژانس بگیر بیا ماشین خراب شده و تا یه هفته باید بخوابه...وااای خدا!!اما دوباره زنگید که ماشین گیر اوردم وایسا خودم میام..آماده شدم اومد و رفتیم...تالار...تالار یکی از ارگان های دو ل تی بود..تو مردونه مداحی میخوند و تو زنونه هم آهنگ خالی پخش میشد...فک کنین..وقتی داماد میادتو بجای دست زدن یا حیدر یا حیدر میخونده...زیارت عاشورا و ...واااایییی.من عاشق زیارت عاشورام کلیم ازش حاجت گرفتم با معنیشم خیلی حال میکنم..اما شب عروسیم...؟؟؟؟خب اینم یه مدله دیگه..خلاصه ما کلی خرج سر و لباس کردیم نشد یه قر بدیم و حالا کمرمون از درد داره میترکه...ناناز و مامانم بودن...خوبیش فقط سوژه های ناب واسه منو ناناز بود...عروسمعشق سبز بود و آرایش سبز کرده بود خوب شده بود اما نمیدونم چرا همه به من میگفتن واسه خودت اسفند بریز و فقط منو نانازو نیگا میکردن...آخه اون چشم آبی و مو طلاییه ومن برعسک.شب هم فقط من و همسر از طرف خونواده عروس بودیم که بدرقش کردیم و برگشتیم خونه.مبارکشون باشه هرچی بود گذشت..اما اگه اون شب اون عروسی مال من بود من الان مرده بیدم و مثل کارتون عروس مرده میشدمzombismiley.gif : 46 par 25 pixels....آخه نمیدونین که طفلکی عروسه کسی تحویلش نمیگرفت واسه خودش تو سالن راه میرفت و الکی به میزا سر میزد...حتی یه لی لی لی لی نکردن.راستی شب قبل عروسی گفت که میخواد بدنشو و صورتشو نقاشی کنه و من بعد از نیم ساعت پلک زدن گفتم اینکارو نکنیا انگار با خودکار روت خط خطی کردن که دیدم به حرفم گوش کرده...بگذریم..

سه شنبه:صبح راهی خونه مامان شدم چون کادوی خواهر همسر اونجا بود و باید تحویل میگرفتم..حدس بزنین چی گرفتم!!!اگه منو بشناسین میفهمین...بله دیگه..مایکروفر!!۱چه کنیم دیگه دلمون نیومد که نگیریم به همسر گفتم اون نادونه تو که گلی آقایی مهربونی کوتاه بیا..و قبول کرد..دارین عروس نمونه رو که؟؟؟نمیدونین چقدر خوشحال شدن هم خودش هم مامانش.واقعا جا خورده بودن..

چهارشنبه:ناهار مهمون مادرشوهر بودیم چون مادرزن سلام اومده بودن و برای شام هم به زور نگهمون داشت...ظهر لوبیا پلو و شب قورمه سبزی بهمون داد.(میگم این مایکروفر چه میکنه..مرده رو زنده میکنه..مادرشوهرو مهربون)

پ.ن۱:روز عید غدیر که تموم شد و شب شد دایی همسر واسطه شد و خواهر شوهر و باباشو باهم آشتی داد...پدر شوهرم اونقدر گریه کرد که نفسش گرفت اما دختره دریغ از یه قطره اشک ..مثلا اون شب اخرین شب تو خونه بابا بودنش بود(البته تو این یکسال و نیم فقط یه شب دور از شوهرش خوابید که اونم ماموریت بود)انگار نه انگار.

پ.ن۲:دوستان منکه پیش خدا آبرویی ندارم حداقل شما واسطه شین صدامو بشنوه..

پ.ن:۳:یه پست رمز دار میذارم و رمزشو فقط به دوستای خیلی نزدیکم میدم..

پ.ن۴:راستی نمیتونم تو کامنت دونی جوابتونو بدم..میبشخین منو..مگه نه؟؟

محتاجم به دعا خیلی خیلی خیلی زیاد....محرم داره میاد..منو یادتون نره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آذر1388ساعت   توسط یلدا | 
سلام سلام سلام...دوست جونا خوبین؟؟؟خب خدا رو شکر(به ریتم خاله شادونه خوانده شود لوطفن)

اولین خبر اینکه بلاخره این خواهر صبور ما تکلیفش معلوم شد و وقت محضر گرفت..البته روز عید همه پر بود و فقط شباش خالی بود که ما بد میدونیم شب عقد کنن..بنابراین دایی داماد سمت بازار و گلوبندک یه محضر یافتن(با پارتی بازی البته آخه ازین مسجدیای ناجور خفن میباشند)از دوستان مهربان خواهش دارم اگه تو اون محدوده رستوران خوب و مناسب میشناسند همین امروز کمک کنند چون ما سمت خودمون سفره خونه رزرو کردیم اما راه خیلی دور میشه و...

۵شنبه هفته قبل دعوت بودیم خونه یکی از دوستان همسرجان و ازونجا که چتر بازی تنهایی حال نمیده اون یکی دوستشم با خانومش راهی کردیم و زدیم به جاده.خونشون تو یکی ازین شهرای اطراف بود..گیلاوند؟؟؟گیلانوند؟؟اونام بنده خداها داستانی داشتن...خانمه با همسرش دوست بودن و بعد تز مدتی تصمیم به ازدواج میگیرن٬خانواده پسره اول با کلی ایرو یارکشی میان و از دختره خوششون میاد اما همینکه جواب مثبت میگیرن و قرار عقد میذارن نمیدونم چی میشه که یهویی تغییر ماهیت میدن و میشن دشمن خونیه دختر بینوا..مادر بهناز(دختره)با این حال شروع به جهیزیه ساختن میکنه و به رو خودش هیچی نمیاره اما اونا حتی واسه عقدم واسه بهناز خرید نمیکنن و سر عقدم کادو نمیدن بهش(فک کن)بازم خانواده بهناز چیزی نمیگن و به کارشون ادامه میدن..تالار رزرو میکنن٬لباس میبینن٬کارت میبینن٬و....که دقیق نمیدونم چی میشه اما انگار تو یه جمعی بهناز از دست پدره عاصی میشه و یه چی میگه پدر فرامرز(داماد)بهش برمیخوره و اعلام میکنه که من عروسی رو به شرطی میگیرم که بهناز جلوی کل فامیل بیاد پای منو ببوسه و بگه معذرت میخوام...(فقط نقش پسره رو داشته باشین که چه عنصر خنثایی بوده)اونم میگه تو خواب ببینی منکه چیزی نگفتم...دیگه باباهه هم حرفشو عملی میکنه و همه چیرو بهم میریزه و میزنه زیره همه قرارا.عروسی بی عروسی...

دیگه این دوتا آماده واسه طلاق میشن..میبینین تورو خدا !!! گاهی آدما انگار خدا یادشون میره..چه راحت باعث جدایی دوتا جوون میشن..خلاصه کنم...خانواده بهنازم همه چیرو تموم شده میبینن که بازم عشق کار خودشو میکنه و این دوتا از هم نمیگذرن و میخوان زندگیشونو شروع کنن...اما..اما اینبار خانواده بهی میگن یا ما یا فرامرز!!اگه با اون بری برای ما دیگه تموم میشی..میمیری.حالا خود دانی.تا اینکه یه شب فرامرز میاد دنبال بهی دم در و اونم با یه ساک از خونه باباش میره.میرن مشهد میان و زندگیشونو شروع میکنن چون خونشون چیده شده و آماده بوده فقط معطل عروسی بودن.بهناز گریه میکرد و میگفت وقتی عروس شدم خیلی اذیت شدم و کلا ازین مسائل اطلاعات نداشتم..مامانم میدونست اما حتی یه زنگ نزد ببینه مردم یا زنده ام(چه مادری)..الانم خیلی اذیت میشم ولی کسی رو ندارم باهاش مشورت کنم منم به دکتر زنان راهنماییش کردم..خلاصه این دوتا خیلی تنهان و کل فامیل دو طرف طردشون کردن.وقتی دعوتمون کردن دلم سوخت و به همسری اصرار کردم که حتما بریم و رفتیم...چون شنبش تعطیل بود(عید قربان)جاده شمال قیامت بود ساعت ۶حرکت کردیم و ۱۰بود که رسیدیم.گشنه و هلاک.دیگه شامو خوردیمو اعلام کردیم که خوابمون میاد مردا تو پذیرایی و خانما تو اتاق خواب..مردا که هی دهن دره میکردن و ادا درمیوردن که خوابمون میاد تا ساعت ۳۰/۶ صبح بیدار بودن و بازی میکردن و ماهم تو اتاق میحرفیدیم..خوش گذشت خوب بود البته بیشتر واسه آقایون..خب میدونین که!!اونا چند سال باهم دوستن ما چند وقته باهم آشنا شدیم..البته وجه مشترک زیاد داشتیم همه تازه خانمان بودیم٬ما عروس دوماده ۵ماهه بودیم..داریوش اینا ۲ ماهه و فرامرز اینا ۱ماهه.جمعه ناهارم خوردیم و ساعت ۴ راه افتادیم سمت تهران.۵خونه بودیم.و حمله به خواب و.....یه چیزی:شب که اینا بیدار بودن صبحش از همسری پرسیدم :مرد تو که هلاک خواب بودی پس چی شد؟ مرد:راستش تا رفتم تو رختخواب و دیدم تو ام رفتی تو اتاق تازه متوجه شدم که امشب جداییم...خواب از سرم پرید...استخون درد گرفتم..شب جمعه بود خب!!!من :    

دوشنبه رفتم خونه مامان و لباسمو پرو کردم..جیگری شدم نگو..هلو....اما راستش تو رنگش یه کم دودل شدم..آخه دلم میخواست منم عقده ای (آدم باش)بازی درارم و سفید یا صورتی بگیرم اما ویژدانم بهم نهیب زد نذاشت.موهامم میخوام برنگم..موندم چه کنم؟؟؟پوستم سیفیده خب٬تپلیم هستم..آرایشگرم میگه بیا برات دکلره کنم..اما خب میترسم صورتم بشه عین دم کنی.همسر جان میگن شرابی ناناس کن من میمیرم واسش..موندم نمیدونم..کمک.

سه شنبه سرکار و خستگی و کدبانو گری...و شوهرداری.

چهارشنبه خواب و خواب و شام لذیذ و .....شوهرداری.

الانم سرکارم بعد از ظهر میرم خونه مامان اینا(آخ مامانم اینا جون)...کادویی خواهرم و خواهر شوهرو ببینیم...آرایشگارو اوکی کنم(الان  تا تو تخم چشمم ابرو در اومده..شدم عین این سکینه کماندوها)...لباسمو تحویل بگیرم...یه کم با ناناز بچرخیم و بخندیم..ملتو سرکار بذاریم..یه روز با ناناز رفتیم گوشی فروشی یارو چندتا گوشی آورد من دیدم خوشم نیومد..اونم هی به من نیگا میکرد میگفت نه جون شما این خیلی عالیه منم هی اصرار که نه خوشم نمیاد..فروشنده گیر و گیر که علتشو بگین از چیش خوشتون نیومده منم هی من و من که چی بگم آخه؟؟آخرش گفتم:چیزه..یه کم خزه...فروشنده:تا یه ربع      بعدش گفت خااااااااانمممممممممم...اصلا بهتون نمیاد ازین حرفا بزنید..من:وا مگه چی گفتم؟؟فروشنده:خز؟؟؟شما؟؟من:(ایکونه آدامس باد کردن)خودمونیم این چادرم نتونست اون ذات منوبپوشونه و گاهی سر کشی میکنه...گوشی میخوام...پالتو میخوام...کفش میخوام....طلا میخوام.....جواهر....النگو....خونه...همه چی میخوام +لبخند از ته دل همسر.

این روزا یه جوری شدم....تو قلبم همش یه چیزی قل قل میکنه...دلم برا همسر ضعف میره...صبحا که بیدار میشم تا نیم ساعت فقط نگاش میکنم و قربون صدقش میرم....اسمش که میاد دلم غنچ میشه..

پ.ن۱:دوست جونیا سیستمم خرابه..فعلا اینو داشته باشین تا شکلک دارش کنم.

پ.ن۲:بدون شکلک انگار آرایش ندارم درومدم بیرون.

دوستان دعام کنین...نمیدونین چقدر محتاجشم....تو دعاتون فقط برام صبر و بردباری بخواین.

دوستون دارم...یادتون نره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آذر1388ساعت   توسط یلدا | 
سلام دوست جونیا...خوب و خوشید؟؟؟سلامتید؟؟

راستش ما یه چند روزی هست که رابطمون یه جوری شده..نمیدونم اسمشو چی باید بذارم؟؟؟سرد نیست..بی تفاوتی نیست..رنجشم نیست..نمیدونم....یه ۴-۳ روزی هست که همسر وقتی از سرکار میاد خیلی  خسته و داغونه..کلافست..دمغه...بی حوصلست..بی حاله..اول که میرسه خیلی خوب و عالیه میگه میخنده اما همینکه شامو میخوریم انگار که آخرین رمقشم میره متکاشو ورمیداره میاره جلو تی وی منم تو آشپزخونه..تا چشم به هم میزنیم وقت خوابه..همینم که میریم تو رختخواب دیگه همسرم ازین عالم میبره...سرش که به متکا میرسه دیگه یلدا و تمام متعلقاتش هم فراموش میشن...

نمیخوام زن قدر نشناسی باشم..نمیخوام فقط به خودم فکر کنم..دلم نمیخواد فکر کنه تو این راه ناهموار و سخت تنهاست...اما خب...!!!تا جایی که میتونم محیط خونه رو شاد و معطر و عشقولانه میکنم..اما همه میدونیم واسه یه آدم خسته هیچی دوست داشتنی تر از خواب و استراحت نیست..نمیدونم شایدم خیلی پرتوقع ام..راستش دلم نمیخواد سرد بشم..میخوام همونطور هات و پرانرژی واسه عشمون بمونم..اما شما میدونین که تو هر رابطه ای دوطرف باید نقش داشته باشن...درکش میکنم..خیلیم دوسش دارم..خیلی خیلی زیاد...ولی....برام نظراتونو بذارین..مثل همیشه کنارم باشیدو راهنماییم کنید.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آذر1388ساعت   توسط یلدا | 
سلام دوستای خوبم....احوالات چطوریاست؟؟؟؟ خوبیم مام..تشکر و سپاس...Hello

خدمتتون عارضم که:عقد ناناز بنا برتصمیم دو خانواده موکول شد به عید غدیر...عالیه..چون منم عید غیر عقد کردم...اما خب دیگه از بزن و بکوب خبری نخواهد بود.

دیروز بعد از چند وقت بدقولی بلاخره با مامان رفتیم پارچه خریدیم واسه عروسی خارشوهر...با خیاطمم صحبت کردم قرار شد یقه دلبری کاپ؟؟؟درسته؟؟؟بدوزه..پایینشم حلزونی..من نمیخوام مثل اون خودشیفته بازی درارم..اما مادرش منو کشت که تو تازه عروسی و همه نیگات میکنن توام بعد از عروس باید قشنگترین فرد باشی..منو اغفال کرد منم رفتم یه پارچه ابریشم سرخابی فیروزه ای خریدم(برم رنگو)ازین ابرو بادیاست...۲مترش شد۸۰ تومن..آی زور داره..آی زور داره...این ازین.

کارم طول کشید و دیر شد همسر گفت بمون خودم دیروقت میام دنبالت اما دلم سوخت خیلی خسته بود گفتم با آژانس میام..نذاشت..منم با اصرار که نیاد..حالا از من اصرار ازون انکار...آخرش این شد که من خشم و غضب همسرو به جون خریدم و موندم خونه بابام....غر میزد:که حالا من شب چطوری بخوابم؟؟من:خب فکر کن مجردی؟؟همسر:جدیcuckoo.gif : 29 par 18 pixels.؟؟به راههای بد کشیده میشماsamvetesmiley.gif : 72 par 32 pixels....من:نه جونم آخر راه بدت خودممSmiley from millan.net.وای خیلی خوب بود..مامان برام سبزی میسرخید...کتلت لذیذ مامانی خوردم..گردو برام چرخ کرد..همش عین گربه چاقه که جلو آفتاب لم میده رو لوله های رادیات دراز کشیده بودم..واییی داشتم از خوشی میمردم..اما شب موقع خواب استخون درد گرفته بودم..از دوری همسر..تا۳ هم خوابم نبرد...به من گفته بود اذیتم کنی دعا میکنم تبدیل به ملخ شیkissfrog.gif : 79 par 36 pixels. اما نگفته بود بیخوابم میکنه..خلاصه عذابی شد دیشب (تا تو باشی همسرتو یالقوز بذاری)صبحم با کتک مامانم بهم صبحانه و لقمه داد بیارم سر کار.

از مادر شوهر و دخترش دورادور خبر دارم..البته اونا زنگ زدن اما من بسیار درگیر اداره بیدم و وقت واسه اونا نداشتم...میدونم که خیلی درگیرن..با مامانم دیروز یه کوچولو درددل کردم (آخه خانوادم هیچی از موضوعاتی که بین ما جریان داره خبر ندارن.)میدونین چی گفت؟؟؟نذاشت حرفم تموم شه...گفت:اونا بدن؟؟اذیتت میکنن؟؟حرف مفت زنن؟؟تو خوب باش..خوبی رو تو یادشون بده..اون دختر سیده..با خدا معامله کن ضرر نمیکنی...میدونم توام خورده شیشه زیاد داری اما تو دلت هیچی نیست...پس خودت باش و هرکاریم میکنی فقط خدا در نظرت بیاد..همین..آهان...دیگه ام این حرفارو به من نگو..نه من نه کس دیگه..فهمیدی؟؟؟مامانم دفام کرد...دعوا که نه فقط جدی گفت بدون شوخی.

شما بگین...آخه چطوری میتونم خوب باشم؟؟؟ نمونه:

برای پاتختی(ما رسم نداشتیم اونام فقط خانواده مادریش اومدن)با اینکه خودمونو خفه کردیم که بابام جان همه چی هست جاهم که کوچیکه ظرف و ظروف نیارین بازم یه تپه برام کادو اورده بودن منم دوتا دکوریشو برداشتم مادرشوهرم گفت باقیشو بذار اینجا بمونه من آشنا دارم واست میفروشم پولشو میدم بهت..منم قبول کردم..اما ماه پیش که سراغ یه میوه خوری بزرگ رو گرفتم(میخواستم جایی کادو ببرم) خانوم با یه قیافه کاملا حق بجانبcarryonsmiley.gif : 41 par 30 pixels. و مواجه با یه آدم دروغگو گفتyapyapyapf.gif : 31 par 20 pixels.:چیزی نبود که همه رو بردی.فقط یه دست خیارخوریه!!!من: مادر همسر:evilsmile.gif : 19 par 18 pixels. جالبش مونده حالا..اونروزکه رفته بودم جهازچینی خارشوهر اون وسایلو تولوازمش دیدمlooky.gif : 19 par 18 pixels..جالبترش اینکه هنوزم کاغذکادوهای بعضی روشون بود

من:wedgietariant.gif : 33 par 50 pixels.

مادرشوهر:smileyknight3.gif : 105 par 77 pixels.

به نظر شماچی باید بگم؟؟؟چطور میتونم بی تفاوت باشم آخه؟؟؟نمیخوامم همسرمو درگیر کنم اما...خدارو خوش نمیاد..از ما که گذشت خود خدا میدونه با بنده هاش..واگذار به خودش.

پ.ن: این پست ماله یکشنبه بود....اما نشد کاملش کنم و امروز تموم شد ( امروز سه شنبه میباشد)..شرمنده.

دوستون دارم هوار هوار.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آذر1388ساعت   توسط یلدا | 
سلام..سلام..سلام.......خوبین؟؟حال؟احوال؟؟دماغ؟؟مماغ؟؟

خدمت شما عارضم که ماهم خوبیم یعنی خیلی بهتریم...اون دسته از دوستانی که فکر کردن بنده به دیدار حق شتافتم اشتباه کردن شدید...چون بعد از تامل و تفکر دیدم که خیلی آرزوها دارم که بزرگترینش زدن ..ز خواهر شوهر از نوع خفن میباشد..پس تصمیم گرفتم به این دنیا برگردم و دشمنارو دق بدم همی...yes.gif : 19 par 18 pixels.

یه خبر:هفته پیش ناناز برای بار ششم با نامزدش رفتن آزمایش و محضر هم رزرویدن واسه ۲۸ آبان٬حلقه هم خریدن..اینا ۴شنبه صبح رفتن دنبال کاراشون و تا ۶ بیرون بودن..دیدم ناناز ۷ اس ام اس داد که دیدی من بد شانسم..مادربزرگ علی(نامزدش)همین الان تموم کرد و رفت اون دنیا...خب طبیعیه که ناراحت شدم آخه ازدواج این خواهر مام داستان داره که یه روزی براتون میگم..

شب ۴شنبه زنگیدم به مادرشوهر که حالی بپرسم دیدم نیست به همراش زنگ زدم دخترش جواب داد و گفت راستی اس ام اس منو گرفتی؟؟میای فردا؟؟

من: قضیه چیه؟؟

گفت:جهیزیمو آوردم فردا مراسم جهیزیه بینی داریم!!

من:مبارکه..کیا هستن؟

مریم:کل خاندان..هر دو طرف..هم مال ما هم همسرم اینا..

من:باشه میام فقط آدرس بده.

شب که همسر رسید قضیه روگفتم..گفت نمیخواد بری...

:آخه چرا؟؟؟؟

همسر:نمیخوام بری...من اینو میشناسم..قضیه بوداره.

از راه مهربونی و نوازش وارد شدم و گفتم:اختلافات شما به من ربطی نداره..اگه نرم زبونشون دراز میشه که دیدین ما گفتیم اما عروس نیومد..(خانواده اونا از لحظه عقد به من میگن عروس)نذاشت پسرمونم بیاد.خلاصه اجازه رو گرفتیم اما گفت که نباید چیزی ببری..آخه مگه میشه؟؟؟بازم با حرف راضیش کردم...بخدا من نیتم بد نیست اما نمیدونم چرا اینطور نشون داده میشه که بانی تمام اختلافات اون خونواده منه عروسم؟؟؟(حواسم با حرف همسرم جمع شد..گفتم نکنه راست بگه و من رودست بخورم؟؟پس زیر مانتو یه لباس ساده پوشیدم اما لباس مهمونی تو ساک دستی برداشتم که به بهونه اداره بودن اونجا عوض کنم٬لوازم ضروری آرایشمم برداشتم که عین آل نباشم اونجاzombismiley.gif : 46 par 25 pixels.....چه خوب کاری کردم من)

۵شنبه از اداره با آژانس رفتم آخه کادو بزرگ بود و نمیشد با تاکسی رفت اداره هم که ۵شنبه ها سرویس نداره...رفتم تو...دیدم خونه تا سقف کارتون چیده شده و از دوتا خاندان که گفته بودن فقط پدربزرگشو زن عموش بودن؟؟؟؟؟؟؟؟یعنی چی؟؟؟اونام مشغول دور ازجون حمالی و خرکاری بودن...پس مراسم؟؟؟بزن بکوب؟؟هیچی نگفتم فقط نگاش کردم..صدای ذهنم:کور خوندی..واستادی تا مانتومو درارم بهم بخندی؟؟پس بیا!!!اونم میخ وایستاده بود تا من لباس بیرونمو درارم..منم پشتمو کردم دگمه هارو باز کردم و در حال برگشتن گفتم:عزیزم خوب شد گفتی وگرنه من نمیدونستم دارین میچینین!!وای خدا جون..تپق زد..منم نگفته خوندمش و گفتم بیا مشغول شیم...

میگم عقده ای تشیف دارن دوستان خوش بین میفرمایند تو بدبینی....نمیدونین چه جهیزیه ای بود..پراز لوازم قدیمی..از نظر من عیب نیست که ادم وسایلشو قبلا خریده باشه و الان با علم به موضوع بچینه من اینو عیب میدونم که همون قدیمیارم با وسایل جدیدتر یه تازه عروس مقایسه کنی و عین بازار مکاره همش مزایا و فواید مال خودتو برای اون تازه عروسه بخونی...بذارین مثال بزنم:کریستال قدیمیارو یادتونه طرح انگور و توت فرنگی داشتن؟؟؟دیگه برین تا تهش....خلاصه یه کم کار کردیم و سرگرم بودیم که همسر زنگید نرو خودم میام دنبالت...منم:victory1.gif : 28 par 29 pixels.چشششششششششم.

(میشه یه کم خبیث شمevilgrin.gif : 19 par 21 pixels.؟؟)وسطای کار دیدم خواهر شوهر با یه حالت پراز افاده و فخر میگه:یلدا جون بیا کمک سولاردامم رو بذاریم اونجا..carryonsmiley.gif : 41 par 30 pixels.

من:sherlocksmile.gif : 52 par 40 pixels.نمیبینمش پس چرا؟؟

خواهر شوهر:ایناها دیگه..yapyapyapf.gif : 31 par 20 pixels..

هرچی گشتم ندیدم..تا اینکه.....خواهرشوهر دستمو گرفت برد بالا سره یه کارتون..دیدم به زبون چینی یه چیزایی روش نوشته و....

من:speechless.gif : 22 par 24 pixels.عزیزمhappytongue.gif : 19 par 26 pixels.evilsmile.gif : 19 par 18 pixels.؟؟؟این تستره...جلو فامیل شوهرت نگی سولاردام..برات بد مشهlaugh2.gif : 19 par 20 pixels...الهی بگردم این شکلی نیست که از مال من یه ذره بزرگتره و درشم از بالا باز میشهdevilsmile.gif : 32 par 40 pixels....اشکال نداره خودم بعدا نشونت میدم.

من:    icecubesmiley.gif : 52 par 42 pixels.  

خواهر شوهر:babysmiley2.gif : 44 par 29 pixels.tantrumsmiley.gif : 39 par 29 pixels.

من از اون روز تا حالا:hulasmiley.gif : 39 par 23 pixels.fiesta.gif : 57 par 30 pixels.Happy Dance

پستم نه؟؟؟خودم میدونم که خیلی پستم..خبیثمevilsmile.gif : 19 par 18 pixels.

خلاصه همسر رسید....از اول گفته بود تو نمیاد اما پدربزرگ مهربون رفت و به زور اوردش..حالا تو اوردتش اونم با روی خوش اومده و مبارک باشه میگه خواهره واسه اونم قیافه گرفته..ای بابا تو که میدونی برادرت اصلا اهل این حرفا نیست(فخرو قیافه و ژست واسه مال دنیا)پس با اون دیگه چرا؟؟اصلانم اصرار نکردن که شام بمونین..مام از صبح هیچی نخورده بودیم و داشتیم غش میکردیم..خب اینم از شعور مادرشه دیگه..رفتیم خونه مامانم اینا(آخ مامانم اینا)و چون اونا واسه تشییع رفته بودن شهرستان ناناز سریع یه شام مشتی پزید ما خوردیم یه کم نشستیم و اومدیم سمت خونه....توی راه دیدم که داره میرم تو مود هاپویی..گر گرفتم..پاچه همسرم گاز گرفتم.. به خونه که رسیدیم دوباره پاچشو گرفتم...نمیدونستم چمه؟؟؟که دیدم بله......به خاطر بلند کردن اون فرش ۱۲متری لعنتی....دیگه لعنت بود که به خودم و روح مقدس خواهرشوهر ارسال کردم..بگو آخه به تو چه شوهرش تنهاست؟؟واسه چی تو بری کمک...خودش کجاست؟؟مرده؟؟dodensmiley.gif : 37 par 39 pixels.

جمعه هم فقط خوابیدیم...

خیلی خسته بودم..تمام هفته گذشته رو چون جشنواره داشتیم اداره بودم و هلاک یه ریزه خواب بی استرس...

دوستای خوبم ممنون از همدردی ها و کامنتاتون..بابت پست قبل واقعا عذر میخوام..ناجور داغون بودم..اما با راهنمایی دوتا دوست خوب و همسر عزیزتر از جانم خیلی بهتر شدم طوریکه الان پراز انگیزه زندگی هستم.و این همش به دلیل عشق ناب همسرم give_heart.gifو داشتن شماست...kiss.gif

میام دوباره..و براتون از سوتی ها و ندید بدید بازی های خواهر شوهر میگم..بگم؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آبان1388ساعت   توسط یلدا | 
سلام خوبین؟؟؟سلامتین ان شاالا؟؟؟

دوستای گلم این پست اصلا جالب نیست....در مورد موضوعیه که هیچکدوم دلمون نمیخواد حالا حالاها بهش برسیم....

اما اگه دوست دارین بخونین فقط تو کامنت بگین تا رمزو بدم....ممنون.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت   توسط یلدا | 
برقص

چنانکه گويي کسي تو را نمي بيند........

عشق بورز

چنانکه گويي هرگز آزرده نشده اي.........

بخوان

چنانکه گويي کسي تورا نمي شنود........

زندگي کن

چنانکه گويي بهشت روي زمين است........

ميخوام بهش عمل کنم....نتيجشو خبر ميدم دوستان.

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت   توسط یلدا | 
سلامHello...خوبين شما؟؟؟احوالتون؟؟من و نميبينيد خوشيد؟؟                   

وايي...داشتم ميمردماSmiley from millan.net٬زنگ به مامان جونم زدم اونم چارشو گفت: ...چايي نبات زنجبيل اگه يه ساعت بعدش خوب نشدي تو کابينت سمت يخچال تو شيشه نسکافه چندتا گياه خشکه اونارو باهم قاطي کن و با نبات دم کن..داغ داغ بخور.و من معجزه اين گياههاي دارويي مامانارو براي هزارمين بار ديدم.اگه ما اين فرشته هارو نداشتيم چه ميکرديم؟؟؟connie_rockingbaby.gif

جونم بگه براتون که:

-مهمونيم عالي برگزار شد...بعد از اداره رفتم مشغول شدم..ظرفارو دراوردم ..شستم..خشکيدم..بوفه رو ريختم دوباره تمييز کردم...شبم شام نيمرو دادم به همسري و زود خوابوندمش.صبح ۸ پا شدم همسرو بيدار کردم و راهي خريد اولين مهمونيمون شديم.ديگه کل بازارو جمع کردمو اومديم...تازه تو اين هاگير واگير سريعا جو منو فرا گرفت و وسايل ترشي هم خريدم(بيگي من بي جنبه رو)تا رسيدم بالا همسرو فرستادم دستشويي تا تمييز کاري کنه..بعدشم تي دادم دستش تا بره سمت پله ها..يه شير موز گردو عسل دادم بهش و راهيش کردم(آخه شيطوني ميکنه منم که نزده ميرقصم از کار ميفتم)سريع به سرعت برق و باد سوپ و به روش بهار جونم بار گذاشتم..مرغارو شستم..قورمه سبزيو گذاشتم...سبزي خودنو پاک کردم..انگور خوردم..جارو برقي کشيدم...يه پرتقال پوست کندم بلعيدم...گرد گيري کردم..برنج خيس کردم...کاهو شستم..يه موز قورت دادم..سبزي رو شستم...دکورو تغيير دادم...ژله درستيدم...خامه کيک و ژله رو سفت کردم...کيک و گذاشتم تو فر...ميوه هارو شستم...يه ليوان شير سر کشيدم البته خامه هم توش ريختما(از شير متنفرم)پياز رنده کردم و با اب ليموي تازه و يه کوچولو پودر سير شويدي مخلوط نمودم و مرغ رو که زعفروني کرده بودم تو اين معجون غلطوندم و گذاشتم تو يخچال واسه ساعت۶.هلاک بودم به خدا..همسر اومد...داشتم سالاد درست ميکردم..ميوه هارو دادم خشک کرد و چيد تو ظرف٬شيرينرم چيد..مبلارو جابجا کرد منم مرغو سرخ کردم يه کم البته ها(آخه عمه همسرم سرطان داشتن و الان دارن پرتو درماني ميکنن و سرخ کردني خوب نيست براشون..طبق گفته مادر شوهر البته) بعد يه استکان زعفرون توش خالي کردم و با فلفل دلمه اي و هويج با يه کمي آب گذاشتم به حالت دم کشيدن بپزه..آب برنجم گذاشتم که مادر شوهر ۷ رسيد...يه چشمي هم گشاد کرد که چرا يه جور غذا نذاشتي؟؟(آخه ما خونه خودمونم مامانم هيچوقت يه جور نميذاره حتي اگه عمو يا دايي يا ما باشيم.کسي هم براي اولين بار بخواد بياد که ديگه هيچي..۵ -۶ نوع ميذاره)مامانم منو کشت که فسنجونو دلمه و سالاد اندونزي هم بذار.ديگه خيلي ريختو پاش ميشد والا.خلاصه دوش گرفتم..آرا ويرا کردم و ديگه مهمونا رسيدن..البته خواهر شوهرم گفته بودم اما به دليل قهر مسخره با پدرش نيومد(چه بهتره ما)مادرشوهر نذاشت من قابلمه رو بردارم(بيچاره ي خوش خيال) و خودش ابکش کرد.در حالي که اونا دلنوازان ميديدن منم سفره رو چيدم...خامه ژله رو ريختم روش و سس درست کردم. خودم حض؟؟هز؟؟حز؟کردم.همه چي يه رنگ و زيبا..همه چي سفيد و صورتي يا سفيد و قرمز.عاشق کلم بنفش و هويج تو سالادم باذرت ميشه دنياي رنگ.سوپم خيلي خوب بود ممنون بهار جونم..نميدونين پدر شوهرم چيکار ميکرد..تا بشقاب قورمه سبزيو ديد قاشق توشو براشت هم زد و گفت:اين قورمه سبزي يه زن ۶۰ سالست نه يه عروس ۳ ماهه.سوپت چه جا افتاده به به..برم تزيين پلو رو.وايي مردم از خوشي...ديگه همه شروع کردن...به به و چه چه به اين عروس.همه غير از؟؟؟؟کيييييي؟؟مادر شوهر.يه کلمه دهن وا نکرد..فقط مثل وزغ باد ميکرد و باد ميکرد ميترسيدم يه وقت بترکه سفره عزيزمو به هم بريزه..من اما تو چشماي همسرم غرق بودم (براي اولين بار ما کنار هم نبوديم٬روبرو بوديم)زير نگاهش داشتم ذوب ميشدم...گفتم الان اب ميشم ميرم زير سفره همه جا خيس ميشه..داشت منو با چشاش ميبلعيد.مثلانگاش قدر شناس بود جون عمش...با تله پاتي گفتم به جاي من مرغ بخور جواب اومد:تو خوشمزه تري..!!گفتم اون زعفرون داره من ندارم که.ندا اومد:تو ام داري!!!؟؟(زرد نيستم..سفيدم بخدا)گفتم:بسه ديگه همه دارن مارو نيگا ميکنن!!صدا اومد:.............رم.ديگه خودتون حدس بزنيد ديگه چي گفت..اي بابا...حدس بزنيد به اين آدرس بفرستيد يک پرادو(ديوونشم) دريافت کنيد.

خلاصه خيلي خوب و عالي بود و من اونشب به معناي واقعي تو دلم از مامان گلم تشکر کردم که ريزه کاري اشپزي رو هميشه برام بارها و بارها گفت تا الان من سربلند پاشم از سر سفره.بعد کادوي عمه جان براي خونه ديدني ما رو باز کرديم که يه آب مرکبات گيري بود که من چون سر آبميوه گيريم (تفال)داشتم اما دنگ و فنگ داشت خوشم اومد و برش داشتم اخه ميگفت اگه داري عوضش کنم.تا ۱۲ بودن و بعد رفتن..(راستي اخر سفره جمع کردن بلاخره مادر شوهر گفت خيلي خوب بود مامان دستت درد نکنه)رفتن همانا و من و همسر تنها شدن همان.

خب اينم از اولين مهموني رسمي من..شايد خيليا تو دلتون بگيد واي چه عروس ذوقمرگي..چقدر از خودش تعريف ميکنه..اما دوست جونا اين اولين مهموني من بود..من کم تجربه٬دست تنها٬با قوم شوهر که تا حالا اينطوري خونت نيومدن.بدرکيد منو لطفا.

فردام مامان ايناي خودم مهمون مونن.ميخوام آبگوشت بذارم..آخه بابام عاشقشه.مرغم ميذارم واسه بقيه...مامان گفت سبزي خوردن خودم ميگيرم پاک ميکنم ميشورم ميارم.ميمونه سنگگ که بايد آويزوون همسر بشم..اونم فردا مسابقه درگ(اتومبيلراني)سرعت داره و ميره.بلههههه....ريشاش غلط اندازه والا. وقتايي که من تو ماشين عشوه شتري ميام پاشو ميذاره رو گاز و با سرعت جت ميره صداي سيستمشم که رو به آسمون...همه مارو اينجوري نيگاه ميکنن.آخه خدايي تصور کنين..من چادري با آرايش و نيش باز و همسر با يه تپه ريش و قهقهه مستانه وحشتناک بلند..سيستم داره ايسين ديشين ميکنه و صداش رو صده داريم لاي ماشينا ويراژ ميديم.

پ.ن ۱:ميگم همه چي ازين ريشوا بلند ميشه...ازشون بترسين..تا ميتونين دوري کنين..اينا آدمخوارن.

پ.ن۲: راستي آهنگ همه چي آروومه٬حميد طالب زاده رو شنيدين..وصف اين روزاي ماست...ميدونم از دعاهاي شما مهربوناست..ماکه آبرويي نداريم پيشش..بلکه بخاطر شما هوامونو داشته باشه.

دوستون دارم و به يادتونم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت   توسط یلدا | 
دوستان گل و نازنینم سلام...خوب و سلامتین؟؟؟

من اصلا خوب نیستم..نمیدونم چم شده..دقیقا یک هفته ست دل درد امونمو بریده...حالت تهوع٬پف وحشتناک زیر چشم٬سردی دست و پا٬و روتون گلاب رودخونه ای از آب روان که شب تا خود صبح از دهان من جاریه..جوری که دیشب داشتم از خفه میشدم...فک کن..(مثلا دیشب میمردم بعد تو اعلامیه ام میزدن مرگ ناگهانی...ملت میپرسیدن خب چی بوده این ناگهانی؟جواب میشنیدن که آب دهنش اونقدر زیاد بوده که توش غرق شده!!!)

چیکار کنم؟؟دکترم میگه چیزی نیست خوب میشی..مامانم نمیدونه اما مادر شوهر فرمودن که سردیت کرده..چای نبات بخور ..خوردم..۳بار در روز..نشد..نبات با عرق نعنا بخور..خوردم..نشد..نبات با چیز بخور....ای بابا ترکیدم بسکه خوردم...دبلیو سی هم که روتون گلاب قرق خودمه...

لطفا کمک.................هلپ پلییز.

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت   توسط یلدا | 
سلام...دوستان خوش هستید ان شاالا؟؟؟

جهت راحتی خیال شما دوستان عارضم که خبری از نی نی نیست و تا یک سال نخواهد بود.من هنوز یه نی نی ۹۵ کیلویی دارم که به ثمر رسوندن اون و رفع احتیاجاتش در اولویته.....حالا شب راحت بخوابید...این از این.

فردا یه لشکر مهمون دارم..قوم و قبیله شوهرن.این اولین مهمونیه رسمیه منه واسه تیرو تبار همسر.استرس دارم..میگم زرشک پلو و مرغ +قورمه سبزی+کتلت+سوپ چطوره؟؟؟ضایع نیست؟؟البته ژله و سالاد و کیکم دارم.متاسفانه دیشب موقع شام درستیدن شصت راستمو با پیاز رنده کردم و الان میسوزه.انگشت حلقمم سوخته.........آییییییییی..وایییییییی..چیکار کنم اضطراب دارم.؟بخدا بی دست و پا نیستم حواسم رفت به ققنوس خب...

راستش میخوام عکس بذارم اما سیستم اداره به سرور وصله میترسم کار دستم بده..ایشالا خودمون که سیستم دار شدیم میذارم...قول میدم.

این برنامه ساعت ۳۰/۱۱ شب شبکه دو رو دیدین.وقتی که حرم و با اون چراغونیای ماهش نشون میده منکه دیوونه میشم..میرم..عین کبوترای حرمش پر میگیرم تا صحن طلا میرم.اونقدر ازش میخوام اونقدر روسیاهم پیشش که نمیتونم مستقیم به گنبدش نگاه کنم..آقا جونم یعنی منم میبینی؟؟یعنی صدامو میشنوی؟؟روزگارمو میبینی آقا؟؟صدای شکستن دلمو دیشب تو ام شنیدی؟؟حرفا و طعنه هارو که بهم زدن متوجه شدی؟؟ازت خواستم از خودت و نور چشمت جواد خواستم حالا که به اونی که صلاح دونستی و لیاقتشو نداشت خونه دادی اونم تا خونه رو گرفت به من نیش و طعنه زهراگین زد٬به منم اونقدر بده تا سرمو بالا بگیرم و بگم ببینین...بخدا من تو انتخابم اشتباه نکردم..همه چی که پول نیست..خونه نیست..طلا نیست..خودمم اینارو میدونم اما میخوام دهن این یاوه گوارو ببندم.خیلی حرف دارم باهات آقا جونم...به اون آهوی بیکس و مظلوم رحم کردین به این بنده روسیاهم یه نگاه بندازین..ازتون سربلندی میخوام...از حرفا و طعنه ها و متلکا خسته شدم...دلمو میشکونن آقا.دل منو و اولاد خودتو میشکونن.ماکه پیشتون اعتباری نداریم حداقل به خاطر سید اولاد خودتون مارم تحویل بگیرین..آبرو میخوام ازتون آقا..آبروی همسرمو حفظ کنین...زیاده میدونم..اما روم سیاه جز شما کسی رو ندارم واسطه کنم پیش خدا تا روی مارو بگیره و زمین نزنه.

 

بچه ها جونم خیلی التماس دعا دارما.................خیلی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت   توسط یلدا | 
سلام...خوبید دوستان؟؟کلافه ام..دوبار تایپیدم پرید..حالا به خاطر گل روی شما دوباره مینویسم..

نمیدونم چرا دل و دستم نمیره واسه نوشتن بقیه عروسیمون..اخه خیلی زیاده..تایپش سخته..خسته میشم..فکرشم هلاکم میکنه..خوابم میاد....ب غ ل میخوام...همسریمو میخوام...

۵شنبه رفتیم عروسیه دوست همسر.عروس طفلکی پدر مادر و خواهرشو از دست داده بود دختر بزرگ بود و مسئول برادر و خوهر کوچکترش.دلم کباب شد وقتی عکس بزرگ عروس دومادو خواهر کوچولوش میاوردو میرقصید.همه بغض کرده بودن...(حکمت این ازدواجو منکه نفهمیدم والا٬انگار قحطیه شوهره ..بابا۲۲ سالته کلی وقت داری نباید که به همون اولی فوری اره بگی)

خوش گذشت...اما وقتی اومدیم خونه با همسری دعوامون شد.الکی........واقعا الکی.من با خنده و مسخره بازی گیر دادم که خونه تو محل اونا میخوام و با شوخی معایب خونمونو شمردم...همسرم داشت میخندید اما یهو جدی شد و رفت تو هم.بعدشم شاکی گفت: همه حسرت زندگی منو میخورن اونوقت همسر من حسرت زندگی دیگرانو.میدونم برات کم گذاشتم و لیاقتت خیلی بیشتر ازینهاست اما داشتم و کوتاهی کردم؟؟آره؟؟منو میگی؟؟در آن زدم زیر گریه جملش هنوز تموم نشده بود(گفتم که لوسم خیلی)رفتم تو اتاق خواب اونم با لباس نشست پای تی وی.لج لج لج..من لجبازم اره..همه هم میدونن..اما یادم رفته بود این لجبازی که واسه بابا شیرینه تو زندگی مشترک آفته..ریشه های محبتو سست میکنه..به گریه ادامه دادم..حرف نمیزدم فقط اشک میریختم.بعد از چند دقیقه پا شدم صورتمو شستم..موهامو باز کردم..و یه دوش کوچولو گرفتم.بعدم اومدم رو تخت نشستم و شروع کردم به فین فین. دلم شیکسته بود خب..تا حالا همسری باهام اینطوری نبود.دیدم یه سایه رو تخت افتاد اومد از پشت ب غ لم کرد..موهامو ناز کرد و ب و س ی د.برسمو برداشت موهامو شونه کرد و اروو ارووم برام حرف زد..سختیهای بهم رسیدنمونو یادم اورد...بی محبتی اطرافیانو...اوایل اشناییمونو...خیلی حرف زد برام اما در اخر یه حرفی زد که منو به فکر فرو برد.گفت ازینکه ما با تلاش خودمون و نگاه خدا بهم رسیدیم خیلیها ناراحتن٬کاری نکنیم که دشمنا و حسودامون خوشحال بشن.باید جوری باهم باشیم که اونا همیشه یه سوژه جدید واسه حسادت داشته باشن.منم در طی یک عملیات ا ن ت ح اری باهاش اشتی نمودم و دشمن ناراحت کن شدم.بعدشم تا ساعت ۴صبح مراسم اشتی کنون داشتیم.

جمعه ساعت ۱۰ صبح(خروسخون..کله سحر)پدر شوهر زنگید که واسه صبحانه حلیم گرفتم بپرین بیاین خونه ما...ماهم بعد از غرهای فراوون راهی شدیم...جاتون خالی زدیم تو رگ و پی.ریختیم و پاشیدیم و اومدیم.شب هم عزم دیدن فیلم بی پولی رو به توصیه پریزاد جون کردیم.اما نشون به اون نشون که سینما آزادی حتی سانس ساعت ۱۲ شبشم فروخته شده بود.هفت تیر و ج م ه و ری و ا ن ق لابم رفتیدیم بسته بیدن.خلاصه یه ویتامینه زدیم به بدن و اومدیم خونه اما این شکلی بودیم..

شنبه همسر رفت سر کار منم افتادم به جون آشپزخونه واسه کارای پاییزی..تا ساعت ۳۰/۲ میخواستم ناهار بخورم که ناگهان زمین لرزید مردم از ترس گفتم الان با اوار یکی میشم حتی همسری هم همیتونه پیدام کنه رفتم بیرون دیدم همه تو کوچه ان..منم رفتم خونه مادر شوهر اما دیدم خواهرشوهر و شوهرش اونجان بنا به دلایلی که یه پست جدا میخاد نرفتم تو و برگشتم بالا تو راه پله نشستم و شروع به گریه کردم..خیلی احساس تنهایی کردم خیلی..حس بیکسی میکردم..خونه ما طبقه چهارمه ناجور تکون خورد...دیگه تلفنا شروع شد مامان ۵ بار تا شب..خواهرم هزار بار..همسری یه عالمه.بی بی سی هم که اعلام کرد اماده پس لرزه های بعدی باشید شب تا صبحم در امن ترین جای دنیا(آ غ و ش همسرجان) راحت خوابیدم.موقع خواب بلوز شلوار پوشیدم اخه همش به این فکر میکردم که مثل بم اگه نصفه شب بیاد منو با اون لباسای مستهجن نکشن بیرون.طلاها و پولارم گذاشتم یه جا که دست باشه...یه ساکم از لباس و کنسرو در حدی که تو خونه داشتیم پر کردم و دم در گذاشتم.

یکشنبه به علت اصرار مامان که ترست طبیعی نیست و شاید نی نی داری راهی خونه بابا شدم همسر منو رسوند و خودش رفت پی روزی حلال.وای خونه مامان چه حالی میده...مامان ناهارو به راه کرد میزو چید خوردیم نذاشت دست به هیچی بزنم گفت تو استراحت کن فقط..منم که هلاک استراحت افتادم رو تخت سابقم و خوابیم تا ۵.بعدم ناناز اومد رفتیم خرید و خنده بازی.به من میگه تو ازون چادری هارایی..پاچه همه رو میگیری..چونه هم که نگو..از خیابون که میخایم رد بشیم منو میندازه جلو ماشینا منم شیکمو میدم جلو عین حامله ها و راننده هام با احترام نگه میدارن تا رد بشم..ماهم این شکلی رد میشیمنیشخند.شبم همسر اومد و بعد از شام برگشتیم خانه.

دوشنبه از صبح کزت پذیرایی و اتاق خواب شدم.خونه کلی عالی شد..فقط مونده پرده ها که باید بدم خشکشویی.با مادر شوهر طبق روال هرروزه ۲ الی ۳ بار تلفنی حرفیدیم.شامم سبزی پلو ماهی داشتیم بعدشم من رفتم تو اتاق به کتاب خوندن( روانشناسی مسائل زناشویی) و همسری هم مثل همیشه تی وی.

امروزم که درخدمت شمام سوالی چیزی هست درخدمتم..دیگه میرم تا۵شنبه..راستی هرکس پسورد میخاد تو کامنتا بگه تا براش برفستیدم.

دوست جونا دوسم داشته باشین و دعام کنین.ماچ ماچ هوارتا.......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت   توسط یلدا | 
امروز میخوام داستان این عقده ای شدن خواهر شوهرو بگم براتون.

اول از همه اینو بدونین که من با خواهر همسری (ازین به بعد مریم میگم بهش)قبل از عقد دوستای خوبی بودیم.حتی اون به خونمون میزنگید و بعد گوشی رو به همسر میداد تا باهم بحرفیم..یا تو قرارامون حضور داشت تا بچه های خوبی باشیم...بعضی وقتام دوتایی باهم قرار میذاشتیم ومیرفتیم بیرون.با اینکه۶ سال از من کوچیکتره اما هیکل درشتی داره که کنار من انگار من ازون ۶سال کوچیکترم.(منم تپلیما اما قناس نیستمHippie)حالا یه کم بیشتر کمکتون میکنم که تصورش کنین:یه خانم درشت چادری..رو میگیره خفن(ازون یه چشمیاArabic Veil)جوراب میپوشه کلفت..(الانم که چادریم هنوز نتونستم جوراب ضخیم بپوشم اکثرا اصلا پام نمیکنم)حافظ کل قرآن..از هر چندتا کلمش دوتاش عربی غلیظ میپره بیرون.

میدونستم که با یکی قرار ازدواج گذاشته اما بعد از مکه اومدنش توبه کرد ولی پسره دست برنمیداشت.خلاصه کار مریم درست شد و توسط همون پسر فلکزده توی یه ارگان دولتی که همه میدونیم حرف اول و اخرو میزنه این روزا استخدام شد فقطم محض حافظ قران بودن و سابقه ب س ی ج.توی اون اداره برای چندتا از همکارای مردش چراغ زد که نگرفتن.اما یکیشون بلاخره دم به تله داد وگیر کرد.استخدام رسمیه و متولد۶۵.مریم خودشو هلاک کرد تا قبل از ما عقد کنن اما پدرش اجازه خواستگاریم نداد.بعد از کش و قوس فراوون بلاخره عقد کردن و ازینجا ماجرا شروع شد:

نمیدونین روزایی که تازه عقد کرده بودن این دختر چه حالی بود انگار با اخرین امپراطور چین عقد کرده..با اون هیکل بادم میکرد میشد عین وزغ.همش به من تیکه میومد که من فکر کردم بعد انتخاب کردم مرد باید آینده داشته باشه..انتخاب کردم بعد عاشق شدم..و ازین شرو ورا.دیگه نمیگفت این اولین خواستگارم بود زودی پریدم تو شناسنامش تا اون نپریده از دستم.روزی نبود که اینو تو خونه باباش ببینین همش خونه مادرشوهرش بود....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت   توسط یلدا | 
دوستای گلم شرمنده این یه درد دله که نمیخام نظر خیلیاتون نسبت به من عوض شه.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت   توسط یلدا | 
سلام دوستای گل من..خوب و شادین که ان شاءاله؟؟من هم خوبم شکر.خونه داری و آشپزی و شوهر داری خوبه یعنی عالیه..از وضعیت عقد با اعمال شاقه خیلی بهتره.

روزامون با خنده و عشقولانگی میگذره.من به یه چیزی اعتقاد دارم شما رو نمیدونم:معتقدم روز شنبه اول هفته رو هرطوری شروع کنی تا آخر هفته همون طور واست میگذره.ما توی هفته ی قبل یه کم بداخلاقی و پاچه گیری(هاپ هاپ)داشتیم اما از جمعه موقع خواب تصمیم گرفتیم شنبه رو عشقولانه به هر قیمتی بگذرونیم فعلا که تا حالا خوب پیش رفته.شما به چشم و نظر اعتقاد دارین؟؟(بابا معتقد!!)نمیدونم چرا اما از فردای عروسی مون همش یا من مریض بودم یا همسر جان(نه که تحفه شده بودیم چش خوردیم).دقیقا شیفتی شدیم.حالام سه روزه اون سرماخوردگیشو داوطلبانه به جون من ریخته دیشب هی تو ب غ لش فشارم میده که همه مریضیا از دهنم و دماغم دراد بره تو جون اون..(اونوقت به ما میگن ترک!!)تو هفته پیش عروسی دختر عموم دعوت بودیم جالب بود دقیقا چیزایی که زن عموم توی عروسی همه گیر میداد بدترش سرش آومد.شیرینی کهنه و سنگ خارا٬میوه موز کال سیب نارس نارنگی با طعم نارنج٬روکش مبل و میزها پراز لک و پیس.عروس حیوونی هم که گفتن نداره از قوم و قبیله داماد به عنوان کادو آرایش عروسو به عهده گرفته بودن..موهاش باز مدل افشون ده سال پیش بود و توی چشای درشت و مشکی نازش هم لنز آبی گذاشته بودن که شده بود عین ملکه مارها.شب موقع خداحافظی هم ما بد میدونیم که خانواده عروس با کاروان برن توی خونه عروس دوماد دست به دستشون کنن همه میرن خونه پدر عروس اونجا پدر مادر دختر از زیر قرآن ردشون میکنن میبوسنشون و راهیشون میکنن.اما زن عموی هول من دنبال کاروان رفت حتی توی خونه دخترش هم کلی رقصید که تبار داماد زمزمه میکردن چقدر ذوقمرگه دخترشو بردن٬مادرشوهره هم بهش چپ بسته بود.روز پاتختی (البته ما رسم نداریم)که نگم بهتره:عروس یه لباس روشن پوشیده بوده که وقتی از روی مبل پا میشه.....!!!!همه از ترس اینکه دیگران ببینن افتادن رو عروس لاغر مردنی خلال دندونی و پشتشو پوشش دادن و بردنش تو اتاق.من نبودو اما از تصورشم صورتم داغ میشه.خلاصه اینکه این بی تدبیری مادرو میرسونه.

دیگه اینکه خواهرم شاید توی این ماه عقد کنه شایدم ماه دیگه.من میگم ۸/۸/۸۸ عالیه اما اون هول میگه زودتر.خب حق هم داره سه ماه نامزده حتی صیغه هم نکردن(حیوونیا..چه زجری میکشن)شوهرشم ن ظ ا میه همش ماموریته...عذابیه واالله.

دیگه دیگه..آهان عروسی خواهرشوهر عقده ای هم شد ۱۶ آذر.میگم عقده ای چون داستان داره.

دوست جونیا..زیرابمو بد زدن دیر به دیر میتونم آپ کنم..اما سعی میکنم هفته ای دوبار حتما اپ بشه.

دوستون دارم هوارتا...........

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت   توسط یلدا | 
سلام دوس جونیا...خوبین؟خوشین؟احوالاتتون چطوریاس؟منم خوبم..شکر.

میخام براتون از اتفاقات و روزایی که نبودم بگم:

ـجمعه ۱۲/۴/۸۸ با حضور خانواده من و پدر همسر و خود همسر و زن داییم جهیزیه رو بردیم.البته چوبم آماده نبود که قرار شد کارگراصبر کنن تا چوبام برسه..آخه میدونین خونه ما طبقه چهارمه مبلام استیل و بزرگه یه سه نفره ی دکل هم داره که بلند کردنش فقط کار حرفه ای هاست.اما چوبیه طولش داد و کارگرا رفتن.برای ناهار مادرشوهر زنگ زد که بیاین اینجا من ناهار گذاشتم.بعد از ناهار و استراحت رفتیم واسه چیدن وسایل.مشغول شدیم..می دونستم که کار یه نصف روز نیست و حداقل ۳روز باید بیایم و بریم.وسطای چیدمان بودیم که گوشی بابا زنگ خورد ما همه با دهان باز به بابا چشم دوختیم که رنگش پرید ومبهوت موند.بعد از درومدن بابا از بهت فهمیدیم که پسر یکی ازاقوام دور که به زور ۲۸-۲۹ سالش میشد برق گرفته و فوت شده.دیگه حال مارو ببینین وسط شادی و هلهله شنیدن خبر فوت ناگهانی یه جوون که یه نوزاد ۶ماهه هم داره حالمونو گرفت.همه شل و وارفته شدیم.تازه میخواستیم مجلس بزن و بکوب راه بندازیم واسه دوشنبه که تولد حضرت علی بود.خلاصه کوتاهش میکنم پدر مادرم رفتن تمام مجالسشم بودن و اجازه گرفتن واسه عروسی که اونام با روی باز پذیرفته بودن.دو روز بعدش همسر فرصت طلب به بهونه اومدن نصاب پرده و یخچال و گاز و ماشین منو نگه داشت که همتون در جریانین نصابا چه جیگری خون میکنن تا بیان؟البته جیگر همسر جان ازین تاخیرا خنک میشد!(در جریان باشین که ما مثلا خونه مادرشوهر بودیم اما عملا خونه خودمون میموندیم)روز جهیزیه کارتا هم با جیگر ریش ریش کردن رسید و چون مونتاژ کاری داشت یه کمی طول کشید.اما بالاخره مهمونامونم دعوت کردیم.راستی خواهرم بعد از ۴ سال کش و قوس بالاخره دمش لای در گیر کرد و بله رو داد و ۵شنبه قبل عروسیم بله برون کرد.نانازی عقش منیا...

من بعد از عقد یه رابطه ی عالی با مادرم برقرار کرده بودم و هر دو ازین موضوع راضی بودیم.اما نمیدونم چرا درست شب قبل عروسی باهم حرفمون شد!!اونقدر دلم شکست که نگو...یه عالم گریه کردم.هم من عصبی بودم هم مامان..اما من زودی ساکت شدم و گریم گرفت مامانم یه کمی بعدش زد زیر گریه.بساطی بود خلاصه......

روز قبل عروسی وقت اصلاح داشتم و رفتم جردن.صورتمو شیو کرد ابروهارم نازک نانازی برداشت.بسکه به هپلی و پاچه بزی عادت کرده بودم بعد از اصلاح حس غرور داشت خفم میکرد توی تمام طول راه برگشت واسه ملت از همه جا بیخبر قیافه گرفته بودم و چش ابرو میومدم.موهامم فندقی روشن ترکیبی رنگیدم خودم خوشم اومد آرایشگرمم گفت ببین فردا چیکارت میکنم!!!!با جسارت تمام کل بدنو اپیلاسیون کردم...دارین جیگرو که؟؟شانس اوردم که نپاشید البته منظورم از کل دست و پاهاست ها!!

خلاصه به معنای واقعی آماده شدم واسه عروس شدن...

واسه امروز بسه خسته شدین باشه واسه بعد.

میخام عسک بذارم...کمک..امداد..یاری سبز..من بلت نیستم خب؟؟؟!!!!

دوباره میام سراغتون..دیدین اینبار بدقولی نکردم؟دختر خوبیم بخدا فقط گاهی یا اکثرا شیطون میره تو روحم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت   توسط یلدا | 
سلام با یک دنیا شرمندگی..من اومدم اما چه اومدنی؟؟

از همه اونایی که منو هنوز یادشونه و با معرفتن عذر میخوام..قبول دارم که من از همه بی معرفت ترم.

درگیر بودم خیلی هم در گیر بودم.کامل و مفصل و مشروح میام براتون توضیح میدم.

دوستان از همه اونایی که در نبودم برام پیغام گذاشتن واقعا ممنونم..عاشق همتونم حتی اگه منو از یاد برده باشید.

بله...عروسیم کردیم...بالاخره گذشت اون شبی که تو خواب و بیداری از استرس داشت منو میکشت.ماه عسلم رفتیم...بعدش بالاخره شدم خانم خونه خودم.زندگیه مشترک خیلی شیرینه شیرین تر از اونی فکرشو میکردم.حرف خیلی دارم باهاتون فقط به خدا الان نمیتونم بتایپم.منتظرم باشین.

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 مهر1388ساعت   توسط یلدا | 
سلام سلام سلام.شرمنده ام یک دنیا.هر چی از کارای عقب افتاده بگم کم گفتم.(حالا اجالتا این عجولانه نوشتارو داشته باشین تا زودی بیام سراغتون)

خونه رو تمیز کردیم..یه کمی هم از وسایلو بردیم اما جهیزیه کلی رو جمعه یا ۵شنبه میبریم.امروز میریم سراغ کت شلوار و لباس عروس که بسفارشیم.وای امان ازین شلوغیا..۳ روزه میریم واسه سفارش کارت که بها رس تان بستست.دست از پا درازتر برمیگردیم.کوچه برلنم که تقریبا تعطیله.همه خریدام مونده..لباس پاتختی ندارم..چمدون و لباس زیر و سرویس طلا و لوازم آرایش و ....ندارمممممممممممممم.هیچی ندارم فقط استرس دارم..دوس جونا دارم میمیرم..نکنه ناکام بمیرم این روزای آخریه؟؟کمممممممک.....دلشوره داره خفم میکنه.راستی آیینه شمعدون خریدیم اونقده خوجله..گذاشتیمش روبرو در ورودی..مامانامون مردن از خنده همش بهمون میگن ذوقمرگ.تلویزیونم خریتیم ال سی دی سونی،خوبه؟در مورد آرایشگام یه کمی مردد شدم آخه بعضی از دوستان گفتن کارش متوسطه..اما منکه آلبومشو دیدم پسندیدم،چه کنم؟راستي تو برنامه خريداي ما مادر شوهر جايي نداره..کار بدي ميکنيم آيا؟؟

خیلی هول هولی نوشتم بخدا..همتونو میدوستم..

جوجو جونم ایشالا یه روز نوبت تو..

مهربانوي عزیزم اومدم به خونت کامنتم گذاشتم اما پریده بید..ایشالا این استرس شیرینا یه روزم تو جون تو بریزه ننه.

مليحه گلم بهت سر زدم اما نشد کامنت بذارم..دلم تنگته ناجور بي وفا..دعام کن ملي..سر نمازات خيلي دعام کن..دوست دارم.

عسلي جونم خيلي عسليا.به تو هم سر زدم اما بدون کامنت.خيلي عزيزي واسم.

خانم آ گل و دوست داشتني من نشد بيام به خونت..شرمنده.اما تو قلبمي خيليم دوست دارم دوستم.

پريزاد عاقل و ماه من به تو هم نشد سر بزنم ميبخشي منو مگه نه؟دوست خوبم دعام کن خيلي.از نظراتتم منو بي بهره نذار گلم.

.......و بقيه که وقت نشد ازشون اسم ببرم همتونو دوست دارم و واقعا به دعاتون نياز دارم.

ميام زود زود.فعلا.

+ نوشته شده در  شنبه 6 تیر1388ساعت   توسط یلدا | 
سلام دوستان..روزتون بخير و خوشي.Hanging

از امروز دقيقا يک ماه وقت دارم..دارم از استرس ميميرم..قلبم تو گلوم ميزنه انگار..حالم خيلي بده.کمک..

از برنامه ها و کارايي که کرديم بگم براتون:

-5شنبه از اداره رفتم خونه مادر شوهر شب اونجا اتراق کرديم..خواهر شوهر و شوهرشو با کمال پررويي محترمانه بيرون کرديم.بابا جان تمام هفته اونجان خب مام که تو هفته يه شب جمعه بيشتر نداريم پس حق ما بود.قبل از شام رفتتيم ديدن مادربزرگ و عمه همسري که اومدن تهران.البته مادربزرگ با ما يه کوچه فاصله دارن اما عمه جون کاشون زندگي ميکنن.بعدم شام خورديم و لالا..

-جمعه صبح همسر و با يه عالمه نوازش بيدار کردم صبحانه توپ خورديم يه کم تو سر و کول هم پريديم تا ناهار بعد از ناهار رفتيم بسوي خونه خودمون.ديديم صابخونه بينوا رفته خونه رو تمييز کرده و کار زيادي نداره اما من همسرو فرستادم کلي مواد شوينده و ضد عفوني کننده خريد تا خودمون تمييز کنيم(يه کمي وسواس دارم)همسر جان طفلي يه چيزي انداخت زيرم گفت تو دراز بکش آهنگ گوش کن و برام حرف بزن من تمييز ميکنم  کارم که تموم شد صدات ميکنم بيا ببين اگه خوب نبود و راضي نبودي اونقد تمييز ميکنم تا راضي شي خوبه؟ و شروع کرد به کار انصافا هم عالي بود کارش.منم بعد از دو ساعت حوصلم سر رفت و کلي غر زدم تا اجازه داد آشپزخونه رو من عهده بگيرم اما به شرطها و شروطها..خلاصه مشغول بوديم که مادر شوهر با شربت و يه جعبه شيريني اومد.مام به کارمون ادامه داديم همسر با همه شرط کرده بود که تنهامون بذارن و اصلا تو کارمون دخالت نکنن..بيچاره مادرشم جرات نکرد کار کنه.بعد از يه ساعت مامان خودم و ناناز و داداش کوچيکم اومدن.با يه قرآن سبز خوشگل،يه جعبه شيريني،يه تابلوي قلم زني امام رضا،و کلي دستمال واسه تمييز کردن.کارمون تقريبا تموم شد فقط ديواراي بالاي آشپزخونه مونده.بعدم رفتيم راي داديم و برگشتيم خونه مامان خودم.

-شنبه از صبح با مامان و ناناز زديم بيرون.اول رفتيم جردن آرايشگاه فهيمه رو ديديم..خوب بود کاراش.من ساده ميدوستم از فشن و نقاشي خوشم نمياد..اونم کاراش ساده و زيبا بود.حالا با من چه ميکنه نميدونم والا.؟؟؟بعدم رفتيم آدينه،کفشاش جالب نبود زياد.ازونجام با مترو به سمت بهارستان رفتيم.يه پاساژي هست دور ميدون؟؟ميدونين کجارو ميگم که؟؟واقعا هم مدلاش خوبه هم قيمتاش.مامان دو جفت خريد ناناز و من گذاشتيم بعد بخريم..راه افتاديم سمت کوچه برلن.تو رستوران ناهار ميخورديم که همسر زنگيد گفت هرجايي راه بيفت سمت خونه(ساعت حدود ۱-۱۲)اوضاع ناجوره.منم چموشي کردم و زير بار نرفتم.اما قول دادم بريم مغازه بابا و پيشش بمونيم هرجام رفتيم با اون بريم.رفتيم کوچه برلن دوتا پاساژه لباس داره با قيمتاي خوب اونارو ديديم و يه مدلاييم تاييد کرديم واسه خريد.بعدشم رفتيم پيش بابام.شانزه ليزه رم ديديم..گرون و مزخرف.يه لباسي که تو برلن ۱۶۵۰۰۰ بود اينجا ميداد۲۴۰۰۰۰ تومن.خواستيم بريم پاساژ اهدا که از ۴راه وليعصر برمون گردوندن چون اتوبوسارو اتيش ميزدن.ماهم با تلاش زياد ساعت ۱۰ رسيديم خونه.

-از اداره رفتم خونه مادر همسري.کادو مونده خونه خودمون..برا مادربزرگ و عمه جون کادو برديم.امروزم ديدن مامان منه.البته خودمم هنوز کادومو دريافت نکردما.البته ديشب يه چيزايي داد اما اونا که کادو نميشه..خودت ميدوني چي رو ميگم ديگه؟؟ ناقلا!!کادو از من بتو يا از تو به من؟؟

پ.ن۱:ميبخشيد شرايط روحيم خوب نيست اصلا نميدونم چي تايپيدم..خيلي استرس دارم.

پ.ن۲:چند روزه دل پيچه هاي بدي ميگيرم تا دولا نشم و ناله نکنم خوب نميشه..حالت تهوعم(روتون گلاب) زياد مياد سراغم..من بيگناهم به خدا..از ترسم دکتر نميرم..يعني وقتشم نميکنم.فکر بد نکنيد من خيلي دختر خوبيم فکر ميکنم از استرس و هيجان باشه.

يک توضيح:واقعا شرمنده ام که تاييديه گذاشتم واسه نظرات..آخه از دست يه ادم عقده اي کلافه شده بودم..وگرنه به درايت و شعور همتون ميبالم.

خيلي دعام کنين..حال و روزم خيلي بهم ريختست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 خرداد1388ساعت   توسط یلدا | 
سلام..خوبين؟؟خوشين؟؟سلامتين؟؟

ماهم خوبيم..داريم روزامون رو با انتظار شيريني طي ميکنيم.گفتم که هفته مون خوب شروع شد.خيالمون بابت خونه راحت شده،البته هنوز آيينه و قرآن نبرديم واسش منم همون يه باري که واسه ديدن خونه رفته بودم ديدمش ديگه نرفتم اونوري.بخدا وقت نميکنم همش خريد و ليست کردن جهيزيه وقتمو ميگيره.دارم فکر ميکنم که تا آخر عمرم حتي وقتي بچه هام دارن ازدواج ميکنن من هنوز دارم جهيزيه خودمو کامل ميکنم!چه کنم؟؟اين خورده ريزه ها واي واي امان ازين خورده ريزه ها..مگه تموم ميشن؟ديروز دوباره مولوي بودم واسه پلاستيکا؟؟خواهر جون من تو ليستم پلاستيکو اصلا وارد نکردم چون از پلاستيک خوشم نمياد..اما وقتي رفتم بازار هي حالا اينو بخرم بازم بذار اي يکي رم بگيرم شد ۲۰۰تومن باورتون ميشه؟بازم مونده ها.البته تقريبا تمومه فقط سرويس چوب و پرده مونده که اصلا قيمتم ندارم.بايد بيفتم پي اونا.از پيشنهاداتتون استقبال ميشود..هم اکنون نيازمند ياريتان هستش چيز...اين دختره..يلدا.

واسه چوبم۵/۳ گذاشتم کنار بسه؟؟اخر ماه هم قرار واسه خريداي مشترکمون بريم.ميگم واسه آيينه شمدون کجا بريم؟عروسا کمک...لباس پاتختي..راحتي خونه..روتون گلاب لباس ز ي ر.کجا برم.؟

واي خدا چقدر غر زدم؟؟فکم افتيد.دارم هذيون ميگم نه؟؟حالم بده!!نکنه ناکام بميرم؟؟

ميگم ماه ديگه اين موقع من چه جوريم؟؟کارام تموم شده به نظرتون؟؟

زودي ميام..دوستون دارم و دعا و کمک يادتون نره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت   توسط یلدا | 
سلام دوستان..خوبین؟؟سلامتین؟؟

ما دوتا هفته خوبی رو شروع کردیم..چرا؟؟خب خونه دیدیم و پسندیدیم و امروز قولنامه میکنیم.بله ماهم خونه دار شدیم(البته از نوع مستاجرش)

خدمتتون بعرضم که ۵شنبه نزدیک ۲۵ تا خونه دیدیم همه هم قواره بزرگ و درندشت.مثلا ۹۵ متری بی خاصیت که همه خونه هال و پذیرایی بود..یا ۷۵ متریه همه هال و آشپزخونه بدون سرامیک و موکت و همه چی.اینا نمونست میگما.خلاصه اون ۷۵ متری رو پسندیدیم چون شرایط مالیش جور بید قرار شد شنبه ساعت ۷ عصر بریم واسه قرارداد..که صبح شنبه مادر شوهر جان زنگید که یلدا اگه تو حرفی نداری من برم دوباره چند جا خونه ببینم چون تو کار داری.این خونه هه بزرگه چطوری میخای فرشش کنی فقط سه تا ۱۲متری میخاد بعدشم اگه پسر من موافقت کرده تو نباید میگفتی منم خوشم اومده اون نمیتونه اینهمه کرایه بده..چون تو گفتی خوشم اومده اونم مثل همیشه قبول کرده.حالا جالبش اینه که خدا میدونه من خیلی کمتر از همسرم ازون خونه خوشم اومده بود اما چون دیدم چشمشو گرفته حرفی نزدم والا پرکردن اون خونه درندشت واسه منه بدبخت که سخت تره.منم حرفی نزدم و گفتم هرطور شما صلاح بدونین و هرچی شما بگین. اما دلم مثل همیشه بیصدا شکست.به همسرم زنگ زدم و رفتم رو مخش که من ازون خونه خوشم نمیاد گیر داد که چرا و چطور و این حرفا که منم زیر بار نرفتم که زیر سر مادرته.بعدم با مامان رفتیم شوش واسه کریستال باقیمانده دکورم.از ساعت ۱۱ تا ۶ راه رفتیم و چونه زدیم و خریدیم.توراه بودم که همسر زنگید که مامان یه خونه دیده میگه خوبه و به درد شما میخوره آماده باش میام دنبالت که بریم ببینیمش چون مشتری واسش نشسته و بنگاهیه به خاطر مامان منتظر ماست.رفتیم دیدیم خوبه نقلی و دنجه.۶۵ متریه.منم تاییدش کردم و امروز قرارداد نوشته میشه.

اینم بگم که توی راه با همسرم بودم که مادرش زنگ زد که:(نمیدونست من با همسری دارم میرم اونجا فکر کرد با آژانسم..عاشق این رازداری همسرمم)سلام مامان خوبی؟من:ممنون..مادرشوهر:داری میای مامان؟من :بله. مادرشوهر:مامانی زودتر بیا میدونم خوشت میاد منم واسه خاطر تو رفتم دیدم چون اونجا به ایستگاه سرویست دور بود یه کم و اذیت میشدی.من متعجب ازین همه محبت یه هویی:ممنون مامان تو راهیم داریم با همسری میایم.بعد از قطع همسری توضیح داد که از ناراحتی آنی من فهمیده که زیر سر مادرشه و زنگیده و دیگه نمیدونم چی گفته که مادر شوهر متحول شده.

دوس جونا گذشت..خونه هم گرفتیم اما دلم شکست و ترمیمم نشد.نمیتونم این موضوع رو هضم کنم که چرا وقتی میدونه پسر خودش یک کلامه و هیچکسم حریفش نیست منو مقصر میدونه..آره مطمئنم که به خاطر منافع و صلاح ما این کارو کرد اما لحن صحبتش و تهمت بیجاش از تو ذهنم پاک نمیشه.

بعد از شادی واسه خونه رفتیم بیرون و یه آتلیه دیدیم واسه عکس و فیلم.قرارداد صوری بستیم یعنی گفت بیاین ما اون روز برنامه نداریم..بیعانه هم نگرفت.کاراش خوب و جالب بود..همه نمونه هاشم با بچه ها کار کرده بود و همسری هم راحت دید و پسندید.با یه نیگا به قیافه همسری هی تاکیید میکرد که عکاس و فیلمبردار خانمه خیالتونم راحت چون همه کارا جلو چشم خودتون انجام میشه.

هفته خوبی داریم میدونم چون یه موج عشق جدید تو دلمون پیدا شده..جدیدا بدون حرف فقط با چشم و گاهی تله پاتی باهم حرف میزنیم.از تندی عصبی همسرم به خاطر کارای عقب مونده یه کم کاسته شده و بی وقفه و بی دلیل دلمون تنگ میشه واسه هم.روزای شیرینی داریم..گور بابای اطرافیان و حرفاو دل شیکوندناشون..خودمونو عشقه.

فردام میام و براتون میتعریفم...دوستون دارم هوارتا.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت   توسط یلدا | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
27 سالمه،7/10/86با همسرم عقد کردیم و به لطف خدا 25/4/88 رفتیم خونه خودمون.برای به هم رسیدن خیلی سختی ها و نامهربونیها دیدیم اما خدا نگامون کرد و ما به هم رسیدیم.این خونه رو ساختم تا ببینم خدا واسه عشقمون چه نقشه هایی داره؟؟دعامون کنین..خیلی.

جواب کامنت ها در کامنتدوني داده ميشود.

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
پیوندها
دوستم مليحه
دوستم عسلي
پريزاد عزيز
اين داستان واقعيست(آذي عزيزم)
دزيره عزيز
مهتاب عزيز
نياز جونم(تازه عروس)
ماجراهاي من و مادرشوهر جانم
دوستم مهربانو
ياس عزيز
شهرزاد عزيز
دوستم سايه
دوستم سارا سارا
جوجو جونم
دوستم غزل(مامان قصيده)
دوستم بادوم خانوم
خوشبخت عزيز (زندگي زيبا)
عروس
ويولت عزيز(به خاطر خدا همسرت را ببوس)
آقا سيد(غرفه بهشت)
يادداشتهاي دختر دستفروش مترو
روياي عزيز(تولدي دوباره)
روي ميز آشپزخانه
تزيينات و خانه داري محبوب من
زنده باد غذاي خوشمزه
شکلک کامل
شکلک
شکلک1
شکلک2
شکلک هاي جالب
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM